شقایقی روییده در کویر دل
  
 
 
بهمن 1385
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 6 بهمن ماه سال 1385
روز جدایی

 پ .پ :  بسیار عزیز و گرامی 

 

نازنینی زبرم رفت خدا یارش باد ..
لطف او در همه احوال نگهدارش باد..

 

گرچه از دایره جمع مرا بیرون کرد..
دل خوبان جهان در خط پرگارش باد ..

 

دست من گربرسد بر در آن قصر بلند ..
سر ما در کنف سایه دیوارش باد ..

 

گلبنی بود که در پای کسی خار نخواست ..
هر که جز گل بزند یر سر او خوارش باد..

 

ناگهان دست من از دامن او شد کوتاه..

هر کجا پای نهد دست خدا یارش باد..

 

به دعا میطلبم تا مگر آن سر بلند..
بر بلندای زمان شوکت بسیارش باد..

 

 


 
یکشنبه 1 بهمن ماه سال 1385
دل نمی بندم

 

اونقده خسته دردم

 

که برم . برنمی گردم

 

توی تقدیرم نوشتم

که دیگه دل نمی بندم



 
سه شنبه 5 دی ماه سال 1385
ناله های آسمون

 

بگو تو از ناله های نفس گیر شبانه ام چه می دانی؟

بگوکجا می بَری نای آخرین نگاه خسته ام را؟

تو اصلا چه می دانی هذیان های کینه دار من

چرا اینقدر سوزناک و بی تحمل است؟

تو اصلا چه می دانی   روزهای بی هویتم چگونه سَر شدند؟

نشسته ای پُشت تابوت آرزوهای مُرده ام

نشسته ای و گریه های آخرم را با دل سیاه و تاریک خود

ربط می دهی!

شیشه تاریکی کشیده ای مابین نگاه من و ردپای خونین انتظار!

نفس که می کِشم تن تَرک خورده ام ،

فشرده می شود...

دست روی آینه کبود چشمانم که می کِشم ،

دستانم سیاه سیاه می شود.

دلم اندازه تمام تاریکی های زمین گرفته!

امشب چقدر دلم خونین است...!

تو چه می دانی امشب ،

مثل تمام شب های دیگر بی آرزو ،

چگونه صبح می شود؟

پای رفتنم فلج مانده!

قافیه ها دیگر سراغ من نمی آیند.

واژه ها بوی گنداب و عُفن و درد می دهند.

تنم خسته و برهوت و خاکستریست.

تو ،

باز هم دور نشسته ای

و تنها مرا نظاره می کنی و شعر هایم را قاب اشک می گیری...!

این لحظه های بحرانی ام تمام میشود...

آنوقت تورا صدا می کنم

تورا تا که دستهایت را بشکنم

و بر تابوت عاشقانه هایت ،

مثل یک عزادار واقعی ،

مویه کنم.

تا آنشب که زیاد دور نیست،

آسوده بخواب.

عمر خوابهای رویای ات ،

رو به آخر است...!


 
پنجشنبه 9 آذر ماه سال 1385
آخرین ایستگاه عاشقی...! هدیه یک دوست

 

دستی نیست تا

نگاه خسته ام را نوازشی دهد.

اینجا ،باران نمی بارد...

فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند

دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...!

نامردمان عشق ندیده ،

خنجر کشیده اند بر تن برهنه   و بی هویتم !

دلم می خواهد آنقدر بنویسم

تا نفسهایم تمام شود.

آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ،

تا سَرَم   ، فریاد کنند.

می خواهم امشب ،

شاعر نو نویس کوچه ها شوم.

بوی غربت کوچه ها

امان بُریده است...!

می خواستم واژه ای پیدا کنم تا ...

دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را

عرضه کند ،

ولی

واژه ها باز هم غریبی می کنند.

می خواستم ،

کاغذی بیابم منت نگذارد ،

تنش را بدستانم بسپارد ،

تا نوازشش دهم ،

اما ، اعتمادی نیست...!

این لحظه ها ی لعنتی ،

باز هم مرا عذاب می دهند...

این دقیقه های بی وفا ،

بی وجدانترین ِ عالم اند...!

دستی نیست تا

دستهای خسته ام را

گرم کند...

نگاهی نیست ،

تا مرا امید دهد...

نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم.

اینجا،

آخرین ایستگاه عاشقیست...!


 
شنبه 6 آبان ماه سال 1385
مرگ ستاره یادگاری از یک دوست

 

 

در هوای خاکستری این شهر مسموم و بی دغدغه

صدای گرم و پُر طنین تو هرشب ،

هرزمان که در تنگنای محبتم ،

مرا به باران و بارش ستاره ها ،

امید می دهد...!

در آخرین کوچه تکراری زندگی

مُرده شورها َسرِ بُردن لاشه تنهایی ام

آشوب به پا کرده اند

و در دایره تردید های ماندنم ،

ترانه برزخی می خوانند.

دست هایم را برایت جا می گذارم

تا مبادا از تنهایی   هراسیده ام

لحظه ای خواب شبانه ات

درگیر من شود...!

دلم می خواهد این دقیقه های رفتنم

این لحظه هایی که با مداد نوک تیز جدایی

هاشور خورده اند ،

مرا

تورا

قطره ای از باران ،

شست و شو دهد و آلایش های این دنیای لعنتی را

از تن برهنه از آرزویم

رها کند...

عجیب از اینهمه تاریکی دیگر

نمی ترسم.

خون شجاعت چند شبی است رگهای بی رمق را

موهبت داده است...

تو ، ناامید نباش.

هنوز هم آسمان با تمام بی رحمی اش

با سخاوت می بخشد...

هنوز تا دوزخ و تمام شدن ،

چند فرسنگ مانده است...

مَرد تنهایی همیشگی!

دست های تبدار تو ،

نفس های پُرنوازشت ،

بغض شکسته در نای خسته ام ،

مرا ندا می دهد تورا صدا کنم...!

حالا که در آستانه گذشتنم ،

حالا که این قصه غریبی ام

شعر کوچه های شهر شده ،

حالا که بی نیاز از تمام عاشقانه های عالمم ،

تورا صدا می کنم.

امشب ،

وقتی باران می بارد ،

به آسمان نگاه کن...

این یکبار باور کن:

«دوستت دارم»...

...

امشب ، یک «ستاره» در آسمان می میرد...


 
چهارشنبه 26 مهر ماه سال 1385
شقایق گل همیشه عاشق
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می دادو بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
...

 
چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385
بوی تو ...

 

 

نمی دانم

کجایی

با که هستی ..

ولی

باران که می بارد ..

هوا

بوی تو را دارد ..

 


 
پنجشنبه 5 مرداد ماه سال 1385
تمام آرزوهایم

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

 
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم


تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم


تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم


نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

 
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم


تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

 
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

 
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم


شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

 
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

 
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم


تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم


تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم


شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

 
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

 
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

 
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم


بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم


 
چهارشنبه 14 تیر ماه سال 1385
نیرزد

 

خدایا ،عشق مهرویان عالم به رنج بی وفایی ها نیرزد

            هزاران سال و ماه آشنایی به یک روز جدایی ها نیرزد 


 
جمعه 12 خرداد ماه سال 1385
فریب

 

 

چمن ها بی تو زیبایی ندارد

                بهار و گل دلارایی ندارد

 

                              فریب کس نخوردم جز تو ای یار

                                                       که دیگر کس ، فریبایی ندارد


 
جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1385
امید با تو بودن

 

من و آوای گرمت را شنودن

بدین آوا غم دل را زدودن

 

از اول کار من دلدادگی بود

ولیکن شیوه تو دل ربودن

 

گرفت از من مجال دیده بستن

همه شب بر خیالت در گشودن

 

قرار عمر من بر کاستن بود

تو را بر لطف و زیبایی فزودن

 

غم شیرین دوری بر من آموخت

سخن گفتن ، غزل خواندن ، سرودن

 

من وشب های غربت تا سحرگاه

چو شمعی گریه کردن ، ناغنودن

 

چه خوش باشد غم دل با تو گفتن

وزان خوشتر، امید با تو بودن


 
شنبه 12 فروردین ماه سال 1385
چگونه

من چگونه تو را
از خودم بشناسم؟
چطور خودم را
حفاظت نمایم از تو،
وقتی
اینگونه با من
در آمیخته شده ای
چون عسل.
می شویم
و پاک نمی شوی..
می برم
و کنده نمی شوی..
می گویم
و سکوت می کنی..
می روم
و می آیی..
می رانم
و ایستاده ای..
از چه ای تو مگر؟
چند موج دیگر باید؟
از چه ای تو دریا؟
چند سال دیگر باید؟؟